حامد افسانه ای
به نام خدا
نمی دونم از کجا شروع کنم
اما نه می تونم دلیل این کارم رو بنویسم نه می تونم بگم چرا؟
اما فقط تنها حرفی که می تونم بزنم اینه که دیگه نه من هستم نه می تونم باشم و نه می خوام که باشم!
اما اگه امیدی بود ، دوست داشتم که باشم ولی افسوس که امیدی هم نیست!
اما نمی دونم ازتون بخوام که دعام کنین! یا دعام نکنین؟
هر چی بود و هرچی هست دیگه داره کم کم تموم میشه
و دیگه چیزی جز یاد خاطرات باقی نمی مونه!
خدا نگه دار!
دلت را خانه ی ما کن ، مصفا کردنش با من
به ما درد خود افشا کن ، مداوا کردنش با من
بیا و قطره ی اشکی که من هستم خریدارش
بیا و قطره ی اخلاص ، دریا کردنش با من
به ما گو حاجت خود را ، اجابت می کنم آنی
طلب کن هرچه ی خواهی ، محیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ ، روشن کن حسابت را
بیا برات می کند را جمع ،منها کردنش با من
اگر گم کرده ای ، ای دل ، کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش ، پیدا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی ، مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس ، امضا کردنش با من
سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خسته ام
یادت نمیاد اون همه قول و قرارایی که با تو بسته ام
بقیه شعر در ادامه مطلب ...